تبليغاتX
دو دوست
سعی کردیم جالب باشه
 

اگه اومدین چایی بخورین و دیدین که دو تا فرشته نشستن تو لیوانتون و ...

اون وقت چیکار می کنید؟

نوشته شده در 86/04/29ساعت 1:29 توسط یکی از دو دوست |

بچه ها این هم یک سری عکس از چیزهای جالب:

                                   

                         


ادامه مطلب
نوشته شده در 86/04/06ساعت 23:53 توسط یکی از دو دوست |

سلام

خوبین؟ من (یکی از دو دوست) اومدم با یک آپ ناااااااااز !!! امیدوارم خوشتون بیاد!که البته میاد!

دلم در حسرت یک خواب شیرین      تمام لحظه ها غم می شمارد 

هوای چشم من ابری ترین است        دعا کن بغض من امشب ببارد

نرین تو حال و هوای غم بیاین این جا رو ببینید :

آرزو داریم برای همه شما:

خنده ات از ته دل                  گریه ات از سر شوق       

 نبود هیچ غروبت غمگین!

دوستان نظر یادتون نره!

 

نوشته شده در 86/03/21ساعت 23:11 توسط یکی از دو دوست |

 سلام

گفتیم این دفعه هم یک سری عکس های جالب بذاریم ولی نه دیگه از یانگوم.

عکس هایی از بچه های جالب و دو تا عکس از طبیعت جالب.

                                           

 برای دیدن عکس بچه های واقعا جالب بزن ادامه مطلب را.


ادامه مطلب
نوشته شده در 86/02/31ساعت 17:6 توسط یکی از دو دوست |

سلام

دوباره تصمیم گرفتم عکس هایی از یانگوم بذارم پس برای مشاهده بزن ادامه مطلبو.

                                        


ادامه مطلب
نوشته شده در 86/02/21ساعت 20:23 توسط یکی از دو دوست |

سلام

لازم به توضیح نداره

  Jewel in the Palace 

 

بزن ادامه مطلب را.

عکس های خنده داریه ها.


ادامه مطلب
نوشته شده در 86/02/17ساعت 18:32 توسط یکی از دو دوست |

سلام

تصمیم گرفتم چند تا عکس بامزه براتون بذارم و اون هم این عکس ها است ببینید:

     دیگه گربه هام تیراندازی می کنند

    قورباغه به این کوچیکی دیده بودی؟

 

منتظر نظرات خوبتان هستیم

یکی از دو دوست ۱

 

نوشته شده در 86/02/17ساعت 18:26 توسط یکی از دو دوست |

سلام من یکی از دو دوست  ۲هستم ! ا

این اولین پستم رو تقدیم می کنم به همه ی شما دوستان خوب !

«علیان مجنون» می گوید :

روزی به خانه دوستی رفتم . او برایم فالوده آورد . به او گفتم :«این فالوده عالمان است دوست داری فالوده عارفان را به تو یاد دهم؟»

دوستم گفت :«آری!»   گفتم : « عسل صفا  شکر وفا  روغن رضا  نشاسته ی یقین را    در دیگ تقوا   بریز !                 

آب خوف بر آن بیفزا      با کفگیر عصمت مخلوط کن     و بر آتش محبت بپز !

آن گاه در ظرف فکرت بریز       و با باد بزن حمد خنک کن       و با قاشق استغفار بخور !» 

هر ندایی که تو را بالا کشید         آن ندا می دان که از بالا رسی

نوشته شده در 86/02/09ساعت 21:49 توسط یکی از دو دوست |

خيلي وقت بود نديده بودمش... وقتي بعد از مدتها ديدمش خيلي جا خوردم... بازم هول شدم دست و پامو گم کردم...

برق چشاش تنمو مي‌لرزونه... وقتي مي‌بينمش بي‌اختيار بدنم مي‌لرزه... هول مي‌شم مي‌خوام داد بزنم... جيغ بکشم... گريه کنم... نمي‌دونم فقط منم که طاقت نگاهشو ندارم يا همه اينطورين؟...

مدتي خيره به هم نگاه کرديم هر کدوم منتظر حرکتي از جانب ديگري بوديم تا عکس‌العملي نشون بديم... اون لحظه مثل يه قرن بود... برام ثانيه‌ها از حرکت ايستاده بودن موتور مغزم با سرعت تمام کار ميکرد و دنبال راه حلي ميگشت... بي اختيار فرياد کشيدم:

سوووووووووووووسک سوووووووووووسک... کمک... کمک... يکي بياد اينو بکشه!!؟

  

نوشته شده در 86/02/08ساعت 16:45 توسط یکی از دو دوست |

من این متن را خیلی دوست دارم:

آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر یک خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود:

« چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ »

آرتور در پاسخش نوشت:

« در دنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. ۵ میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند. ۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. ۵ هزار نفر سرشناس می شوند. ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند. چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را در دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدایا چرا من؟ »

 چه حسی داری؟

نوشته شده در 86/02/06ساعت 15:31 توسط یکی از دو دوست |